به من نشونه بده...
-
تاریخ: 1398/3/24 ساعت: 20:40
همه چیزو حذف می کنم و فقط تو رو نگه میدارم...تویی که ندارمت... به من نشونه بده که بمونم... بی نشونه زندگی کردن سخته... به دلقکت بخند عزیزم...
من شبها با تو زندگی میکنم...
-
تاریخ: 1398/3/24 ساعت: 20:40
هرشب هستی... گاهی نامهربان و زیبا... گاهی حسود گاهی دور گاهی دیر گاهی در سفر... و من بخش جدا نشدنی زندگی شبانهی توام... بوسههای شبانه... حرفهای مهربان... شعر خوندن...سفر رفتن... عادت کردم به بودنه
قلب من اندازهی مشت منه...
-
تاریخ: 1398/3/24 ساعت: 20:40
هوا شبیه همون روزاس که اومدی و رفتی... من چشمامو میبندم و جزئیات خاطرههاتو پس میزنم و سعی میکنم بفهمم از دست دادمت... خب از دست دادمت... نه به کوچه نرگس فکر میکنم نه به اون چهارراه لعنتی... نه به س
باید به فکر مردن من باشی...
-
تاریخ: 1398/3/24 ساعت: 20:40
خسته م... و دلم مرگ و رهایی میخواد و خوشحالی واقعی! لبخند واقعی میخوام و هیچ جا پیدا نمیشه... لبخندهامو کجا بردی با خودت؟ کجا بردی؟ کجا جا گذاشتیش... که جا گذاشتی... مرا... مرا... مرا... مرا جا گذاشتی... من دارم نوشتن رو هم از دست میدم و بعدش خودم از دست میرم...
کنار ترمینالی که نیستی ماندن!
-
تاریخ: 1398/3/24 ساعت: 20:40
صدای مترو تو گوشمه که تکرار میکنه پایانهی جنوب... من از جهان آخرین خداحافظیهای با امید دیدار میآیم... دلم میخواد بیام دنبالت... عین دیوونهها دنبای سکوی ۱۶ بگردم! که منتظر تو باشم الی الابد...
تنبوسه
-
تاریخ: 1398/3/24 ساعت: 20:40
- چگونه میسپری تن به بوسههای رقیبم؟ / نشان بوسهی من بر کدام سوی تنت نیست؟+اینجا... اینجا... اینجا... اینجا... اینجا... اینجا...(به گوشههای زخمی تنش اشاره میکند)
شبیه من....
-
تاریخ: 1398/3/24 ساعت: 20:40
دکتر گفت ناخودآگاه من سعی میکنه شبیه تو باشه و من نمیخوام شبیه تو باشم... بالابلند عشوهگر بیمرام من....
خستگی
-
تاریخ: 1398/3/24 ساعت: 20:40
به آدمهای مختلفی گفتم خستهم و فیدبک همشون نگرانی و دلشوره س... من دارم از دست میرم؟ رهرا میگه شبیه فراریا شدم و من فکر میکنم واقعا دارم از همهچیز فرار میکنم به خصوص از فکر کردن، از دلتنگی... فریبا
دکتر!
-
تاریخ: 1398/3/24 ساعت: 20:40
دکتر گفت خود گذشتهت اگه گل بود و بیمحابا مهربان بود اما حضور خار کنار گل لازمه که نشکنه... باید براش گل نرگس بخرم و بگم ببین! نرگس خار نداره... حالا من خود شکنندهمو دوست دارم و داشتم عمیقا...و اگه به خاطر یاسین شکستم بذار شکستهتر و پراکندهتر از این باشم...جنون ابدی است...من به عاقل شدنم امید ندارم.....
به خدایی که نیست معتقدم
-
تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 7:52
اگه وجود داری باید بدونی که من صبح تا شب با خستگی و ناامیدی زندگی میکنم من حقم نیست شب تا صبح توی خواب زندگی کنم... که دلم بخواد تا از خواب پا میشم زار بزنم از خستگی... به من رحم کن
هموزن گریه های من بار گناه میکشی؟
-
تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 7:52
تو ماشین نشستم، خیابون بارونیه، شیشه پاک کنا کار میکنن و من فکر میکنم رفت و آمد... لیوان چای داغ دستمه و فلاسک کنار پامه... نور آبی بیرونه... من یاد یه خاطره مزخرف از تو افتادم و چشمام پر میشه... میزن
خطاب به یاسین نجارزاده ی بی تصور خوب از من:)
-
تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 7:52
داشت حرف میزد و حواسم نبود، من داشتم به پلهبرقی پل هوایی نگاه میکردم و مطمئن بودم یا میبوسدم یا میبوسمش... بوسیدمش بدون نگاه کردن به عقب که نکنه کسی باشه... این از من دیوانه خو... ادمی که به من دست
گفته بودم از رها شدن میترسم؟
-
تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 7:52
به آدمهای اطرافم نگفتم نرید... اما گفتم من میترسم از رها شدن و اگه حس کنم دارم طرد میشم جوری جبهه میگیرم که انگار من اونی ام که میخواد بره... دلم اما گیره مدام....من دنبالشون نمیرم، من سعی نمیکنم نز
منتقم....
-
تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 7:52
من خیلی فکر کردم که با تو میشد چقدر خوشبختتر بود... خیلی فکر کردم که بهت فکر نکنم.... خیلیوقتها هم نشستم نوشتم چرا میتونم ازت متنفر باشم و دوستت نداشته باشم... خیلی فکر کردم که چرا منو نخواستی... خ
سر زلف تو نباشد سر زلف دگری؟
-
تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 7:52
سر زلف تو نباشد سر زلف دگری؟ خودت بیا و جواب بده....
اشک...
-
تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 7:52
دستمو گذاشتم زیر چشمهام و سعی کردم که نفس عمیق بکشم که نزنم زیر گریه... چرا گریه؟ از سرخوشی برگشتن عشق یک دوست به آغوشش... نوشته بود منقلبم از صبح و من میفهمیدم... عمیقا میفهمیدم که چه حسی میتواند
خواستم بدونی زندگیم بعدت، جنونه....
-
تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 7:52
گفت تو که همیشه جنون بودی... غیر از اینه مگه دیوانه؟ نمیخوام به کسی توضیح بدم دیوانگی و جنون رو...
خانم از دست دادنها...
-
تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 7:52
دارم همهچیز رو از دست میدم و مبهوت خیرهم به اتفاقات دور و دووووورم... دلم میخواست زنگ برنم بهت و ازت تشکر کنم که یادم دادی رها کردن و گذشتن رو... وقتی میگفتی از دست دادن ابدی است بارها جلوی خودمو گر
شب یک...
-
تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 7:52
یک: همه چیز تکرار بیرحمانهی گذشتهس... همه چیز همون که قبلا بوده... کنار کافه ی خیابونی شهر منم و زل زدن به ویترین قشنگ گلفروشی جدید... دارم فکر میکنم با پولای نقد تو کیفم چقدر گل نرگس میشه خرید؟
دلریختگی
-
تاریخ: 1397/4/21 ساعت: 21:03
امشب شب گریه ست... نشستم به خواندن شعر "مریم" و با هر بیتش گریه کردم... تو با غزل هایت عسل هایت بغل هایت/ با هرکه باشی سعدی شیراز خواهد شد... و اشک از چشمهایم بیصدا پایین ریخت... تابلوی هیچ از روی میز افتاد و من انگار بهانه دستم داده باشند های های گریه کردم... خواندم: رسیده از سفر و نارسیده میگویی: ...